اوقات شرعی
       
      •  
        منبع خبر :
        تعداد بازدید: 36
        کد: 69330
        تاریخ انتشار:
        ۱۳۹۴/۰۲/۲۸

        سردار کتابدار

        درباره شهید شهرک شهید رجایی که دغدغه ارتقای فرهنگ محله را داشت .
        سردار کتابدار

        نام «شهید شکرا... خانی دهنوی » غیر از اینکه روی تابلوهای خیابان طویلی حک شده، خاطره اش نیز در دل بسیاری از هم دوره ای هایش زنده مانده است. همین است که بیشتر وقت ها، لابه لای حرف های آنها از روزگاران قدیم محله، یادش زنده می شود که عجب جوانی بود «شکرا... » سردار شهید شکرا... خانی دهنوی سال 1337 در نیشابور به دنیا آمد.

        دوران کودکی و دبستان خود را در روستای کوچکی به نام «آقا مزار » از توابع بجنورد گذراند. سپس بنا به دلایلی خانواده وی به مشهد مهاجرت کردند و در شهرک شهید رجایی ساکن شدند.

        شکرا... بیشتر از سن خود می فهمید و همین دانستن ها یک بار منجر به اخراج او از مدرسه در دوران راهنمایی و بار دیگر در دبیرستان شد. یک ماه هم در ساواک زندانی بود. بعد از انقلاب، متولدان سال 37 از سربازی معاف شدند. باوجوداین او به سربازی رفت؛ چون احساس میکرد در آن برهه حکومت جمهوری اسلامی نیاز به سرباز دارد. بیش از هشت ماه از خدمت سربازی اش گذشته بود که وارد سپاه شد. سال 1360 ازدواج کرد.

        معتقد بود «کسی که همسر من بشود، فوقش پنج سال با من زندگی خواهد کرد؛ درحالی که من امید دارم 50 سال مادر فرزندانم باشد. » ازدواجش ساده و دور از گناه بود. بدون ساز و دهل با سلام و صلوات، عروس را به خانه خود برد. مهدی، محمد و مرتضی حاصل این ازدواج هستند.

        آن طورکه در خاطرات شهید آمده یک سال از چهار سال زندگی مشترک آنها در بیمارستان گذشت؛ سالی بسیار سخت و طولانی و سه سال دیگر زندگی مشترک آ نها در کردستان، ارومیه و اهواز سپری شد. او سرانجام در تاریخ 64/12/9 و در پایان عملیات والفجر 9 هنگامی که قصد داشت دوباره برگردد و از پشت  خط، دستگاه مهندسی دیگری را به مناطق آزادشده منتقل کند، خودرویش مورد اصابت گلوله تانک دشمن قرار گرفت و پیکرش متلاشی شد.

        پس از شهادت شهید شکرا... خانی بسیاری از اهالی محل فهمیدند او سرداری بزرگ و جزو اولین فرماندهان یگان دریایی بود. احداث کتابخانه محل یکی از ماندگارترین کارهای اوست که از زبان یکی از بچه محل های قدیمی اش بیان می شود.

                              

                                             .......................................................................................

        روایتی از کودکی شهید شکرا... خان یدهنوی
        من نمی خورم؛ حرومه

        پیاده می رفتیم حمام عشق آباد. من بودم و شکرا... و پسرهای مش رحیم. هنوزبه باغ سیدمیرزا نرسیده بودیم که بوی گل های اقاقیا از بینی ام گذشت و رفت ته دلم را قلقلک داد. میرزا که زنده بود، کسی جرئت نداشت وارد باغ شود. همیشه با آن چوب درازش توی باغ می گشت و با درختها حرف می زد. همین که مُرد با اولین باران قسمتی از دیوار باغ فروریخت و دیگر کسی آن را تعمیر نکرد. از قسمت کوتاه و فروریخته دیوار می گذریم. درختان از دوری میرزا پژمرده و رنجور به نظر میرسند. باغ دیگر آن شادابی و سرسبزی گذشته را ندارد. گل های اقاقیا روی شاخه های بلند درخت تاب میخورند. دستم به آنها نمی رسد. می روم بالای درخت خوشه های سفید اقاقیا را میچینم. شکرا... از بیرون باغ داد می زند: صاحبش راضی هست؟ می گویم: اگر صاحب داشت که این طفلی ها یک ییکی از تشنگی نمی مردن. گل هایی را که هنوز باز نشده اند، در دهان می گذارم. میرزا را می بینم که از ته باغ می آید. چوب بلندش را به طرفم نشانه گرفته و می گوید:این اقاقی ها رو برای عطر خوشش کاشتم. می آیم پایین و می گویم: وقتی زنده بودی، خودت برامون می چیدی، حالا که مُردی خسیس تر شدی. خوشه هایی را که چیده ام، می دهم به شکرا... فقط بویشان می کند و می اندازد داخل باغ. می پرسد: علی چرا ده خودمون حموم نداره؟ می گویم: باز خوبه مدرسه داره،اگر نه سال دیگه مجبوربودی هر روز بیای عشق آباد مدرسه. می پرسد: چقدر دیگه مونده برسیم؟ می گویم: اون تپه رو که رد کنیم، درِ بزرگ و چوبی عشق آباد دیده می شه. حالا بدو؛ هر کی زودتر برسه بالای تپه، بقیه باید اون رو کیسه بکشند. شکرا... گره ساروق را می اندازد دور گردنش. چها ردست وپا خودش را می کشاند بالای تپه. از همان کمر تپه فریاد می زنم: قبول نیست میا نبر زدی. می گوید: بهتر، هر کسی خودش رو کیسه بکشه. وقتی که رسیدیم بالای تپه، شکرا... چشم دوخته بود به نهر آبی که از میان جالیز می گذشت و می رسید به مزرعه پنبه. و من زل زدم به جاده ای که اگر شب بود، نور چراغ ماشین هایش دیده می شد.

                                             .......................................................................................

        دقایقی با نویسنده مجموعه«زیر نخل های حاشیه اروند »؛

        حس می کردم در خانه حضور دارد

         


        حرف زدن با نویسنده کتابی که 20 روایت داستانی اش را از میان پرونده 640 صفحه ای سرداری شهید گزینش کرده، یک سال تمام با خانواده شهید گفتگو کرده و خاطرات ریز و درشتش را با وسواس خاصی کنار هم گذاشته، فارغ از انتقال تجربه، ما را در حس تازه ای سهیم می کند.
        نسرین پرک، داستان نویس مشهدی در سا لهای اخیر با بنیاد شهید و امور ایثارگران استان خراسان رضوی،ادار ه کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
        استان، حوزه هنری و انجمن ادبیات داستانی همکاری داشته و چند مجموعه داستان درزمینه فرهنگ ایثار، شهادت و دفاع مقدس به چاپ رسانده است.
        مجموعه «زیر نخل های حاشیه اروند » برگرفته از زندگی شهید شکرا... خانی دهنوی، سرداری که در شهرک شهید رجایی رشد کرد و خود دلیلی شد برای رشد فرهنگ آن محدوده، بهانه خوبی دستمان می دهد تا سراغ این داستان نویس مشهدی برویم.
        او که برای نوشتن این مجموعه بیش از یک سال وقت گذاشته و در طول این یک سال به پرونده شهید اکتفا نکرده و  ملاقات های مکرری با خانواده شهید به خصوص همسر وی داشته است، می گوید: همیشه هنگام صحبت با همسر شهید، حس می کردم شکرا... خانی در خانه حضور دارد. منظورم عشق و علاقه زنی است که پس از سال ها از شهادت همسرش، هنوز این طور عاشقانه از او حرف می زند و اصلا انگار نه انگار که سردار در بین آن ها نیست. پرک درا دامه به داستان «من نمی خورم، حرومه » برگرفته از خاطرات برادر شهیدا شاره می کند و می گوید: خاطرات کودکی شهید که از زبان برادرها
        بیان شده بود، مرا متعجب می کرد از پسربچه ای روستایی که بیشتر ازسنش می فهمید.
        این نویسنده که بیشتر کارهایش در حوزه دفاع مقدس به چاپ رسیده با «بوی گل یاس » که مربوط به شهادت شهید شکرا... خانی ا ست،بیش از سایر روایت ها ارتباط برقرار کرده به گونه ای که بعد از حدود دوسال از نگارش داستان، جزئیات آن را به خاطر دارد.

        *بخش هایی از داستان «عطر گل یاس »

        که مربوط به ماجرای شهادت شهید است

        خودم را می بینم،از بالا و فاصله ای دور، در هاله ای از دود و غبار.ا فتاده ام کنار تویوتا وانتی مچاله شده. چشم هایم شکرا... را می جوید، لابه لای شیارهای زمین. عاقبت می بینمش با بدنی پاره پاره. کمی آن طرف تر غلتیده روی بوته ای خودرو. گلوله تانک ها اصابت کرد به طرف راست ماشین، من نشسته بودم بین شکرا... و راننده.نگاهم در آن منطقه محصوربین ارتفاعات سُر می خورد روی دستی خونی و خاک آلود که پرت شده کنار راه. نمی توانم تشخیص دهم دست من است یا شکرا.... دست و پایمان قاطی شده انگار. هنوز از تکه های بدن شکرا... که چسبیده اند به زمین های سرد اطراف، بخار گرمی متصاعد می شود. ناخودآگاه یادم می آید از نخستین روز مدرسه. وقتی که درِ بزرگ و آهنی مدرسه حایل شد بین من و مادرم.لگد می کوبیدم به دری که فاصله انداخته بود بین من و گذشته ام. و اشک هایم می چکید برای دنیایی که تمام شده بود.

        راه اندازی اولین کتابخانه قلعه ساختمان 

        داشت انقلاب می شد. مردم باید کتاب می خواندند تا بیشتر بدانند. شکرا... نشست و با برادرش حرف زد. قرار شد مغازه او را تحویل بگیرد و در آن، یک کتابخانه کوچک محلی بسازد. برداشت و گفت: مردم این محل باید آگاه شوند،باید بیشتر بدانند. از فردای آن روز هم رفت دنبال کتاب و قفسه و چیزهایی که برای راه اندازی یک کتابخانه لازم بود. عرق م یریخت و قفسه ها را نصب می کرد. کتاب ها را در قفسه ها می چید و چند نفر از فعالان فرهنگی محله هم کمکش می کردند.اهالی محل که می دیدند برای اولین بار صاحب کتابخانه می شوند، کتاب هایشان را اهدا می کردند. طولی نکشید که تنها کتابخانه محل، زیرنظر کمیته فرهنگی محل که شکرا... و چند نفر دیگر از اهالی محل عضوش بودند، راه افتاد. این کتابخانه پنج کتابدار داشت؛ هر روز یکی شان مسئولیت امانت کتاب ها را برعهده داشتند. خود شکرا... هم به نوبت کتابداری می کرد. کتابخانه ای که بعدها و بعداز شهادت او به تنها و قدیمی ترین مسجد محل منتقل شد و با اینکه دیگر رونق آن روزها را ندارد، به یاد شکرا... خانی همچنان پابرجاست و انتظار شکرا.. .هایی را می کشد برای راه اندازی دوباره.

        شکرا... خانی دهنوی از اهالی محله شهرک شهید رجایی بود. شور انقلابی او همراه با دغدغه های فرهنگی اش از او چهره ای خاص ساخته بود. طوری که فکر می کرد باید یک سری کارهای فرهنگی در محل وبرای اولین بار برای اهالی انجام  شود.او از اعضای فعال کمیته فرهنگی محل بود که با راه اندازی کتابخانه در محل وا یجاد شور انقلابی، حال و هوای خاصی در محل ایجاد کرده بود و نقش مهمی در آگاه سازی مردم که آن زمان جزو پیشروان مبارزه با ظلم هم بودند، داشت.
        یکی از قدیمی های محل که دوستی و رابطه او با شهید شکرا... خانی جزو خاطرات فراموش نشدنی اش است، از روزهایی یاد میکند که در محل، شانه به شانه هم بودند. از دغدغه های فرهنگی شهید می گوید و زحمت های شبانه روزی او از  تاسیس کتابخانه گرفته تا فعالیت های انقلابی وقتی اعلامیه پخش کرده و مردم را برای راهپیمایی ها آماده می کرد. می گوید: آن زمان مراسم دعای ندبه ای در محل داشتیم که شهید خانی، جزو برگزارکنندگان آن بود و به شکل های مختلفی در آن مشارکت می کرد. مراسم دعا در خانه های مختلف برگزار می شد و درحقیقت محلی برای بیان و فعالیت های انقلابی
        شکرا...بود. چند نفر از جوانان محل هم در آن شرکت داشتند. آن زمان قلعه ساختمان جزو محدوده شهری نبود و اغلب کوچه ها و خیابان ها خالی بود، غیر از خیابان اصلی. یادم می آید شکرا... قلم و رنگ برمی داشت توی خیابان ها، روی آسفالت و حتی سطح خاکی زمین، شعار «مرگ بر شاه » می نوشت.

        تعداد بازدید: 36
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
        0 0
        آیا این مطلب را می پسندید؟ بله خیر