اوقات شرعی
       
      •  
        منبع خبر :
        تعداد بازدید: 161
        کد: 70473
        تاریخ انتشار:
        ۱۳۹۴/۰۳/۰۷

        برآوردن بزر گترین آرزو هم نتوانست مانع رفتنش شود

        ساعتی پای صحبت خانواده شهید پوراکبر
        برآوردن بزرگترین آرزو هم نتوانست مانع رفتنش شود

        بچه دوم خانه است و عزیزکرده مادر. عزیز چون قرار است سال ها بعد، آن وقت که مادر دستش از دنیا کوتاه می شود، همین بچه، قرآن خوان و فاتحه خوانش باشد. مدرسه نرفته قرآن را سه سال پیاپی در مکتب، نزد ملاباجی ها ازبر می کند تا در پیچ وخم روزگار، راهنمای راهش باشد. مفاتیح الجنان، عاق والدین و حافظ را تا هفت سالگی یک دور می خواند و به دلیل همین خوانده ها، در دبستان و بعدها در دبیرستان قدمی از دیگر همس نوسالانش جلوتر است.
        به بلند شدن این بچه محل کوچه «شیخ برپا » از پشت میز و نیمکت مدرسه، هنوز دو سال مانده اما او دیگر طاقت نشستن پشت میز و نیمکت را ندارد. از همان دبیرستان توحید، برگه اعزامش را به جبهه می گیرد و آماده رفتن می شود. آن قدر هم مصمم است که حتی وعده خرید موتور -که مدت ها آرزویش بوده- هم نمی تواند از رفتن منصرفش کند.
        گل سرسبد فامیل است و محله. برای همین وقتی دو ماه بعد، خبر شهادتش به گوش بچ ههای عیدگاه م یرسد، برایش حجله باشکوهی می بندند و هفت شبانه روز کوچه را چراغانی می کنند تا برای بچه محلشان سنگ تمام گذاشته باشند؛ بچه محلی که حالا همه به نام «شهید احمد پوراکبر » می شناسندش.

        هوایی شدن با شهادت دوست

        احمد،از وقتی هوایی رفتن شد که دوست و هم بازی دوران کودکی اش در کوچه پس کوچه های عیدگاه را غرق در خون دید. از روزی که رفته بود امام هادی  و در معراج شهدا پیکرا صغر حجازی را دیدهب ود، دیگر طاقت  ماندنن داشت. پدر وبرادرش محمد در جبهه بودند و او این طرف، خودش را آماده رفتن می کرد.
        محمد که برای مرخصی می آید،از تصمیم برادر کوچک تر باخبر می شود و سرسختانه با این تصمیم مخالفت می کند، اما نه حرف «تنهایی مادر »
        و «خالی ماندن خانه از مرد » در احمد اثر می کند و نه وعده «خریدن موتور »ی که سال ها آرزوی داشتنش را داشت و حالا امکان برآورده شدن را یافته بود.
        احمد، دوره آموزشی را در مزدوران سرخس میگذراند و در اولین اعزام، به شلمچه م یرود تا 65 روز حضور در منطقه جنگی، او را آماده سفری همیشگی کند. مادرش می گوید: «احمد بعد از برگشتن از جبهه، آدم دیگری شده بود. کمتر حرف م یزد، نماز و دعایش خاص تر شده بود. با اصرار ما دو ماهی سر کلاس رفت وا متحانات سال دوم را داد و برای سال سوم هم ثبت نام کرد. اصرار ما را برای درس خواندنش که می دید، می گفت وقت برای در س خواندن هست. شما نمی دانید در جبهه چه خبر است. فردا که جنگ به نفع ما تمام شود، می توانم درس بخوانم. مملکت آزاد با جوانان بی سواد بهتر است یا مملکت دربند با افراد تحصیل کرده؟

        پسر کو ندارد نشان از پدر....
        حاج اصغر پوراکبر، راننده خودروهای سنگین است و در کارخانه شیشه سازی مشغول. زمزمه حمله دشمن به شهرهای مرزی که شنیده می شود، ماشین را برمی دارد و راهی سپاه می شود تا او هم سهمی در این مقاومت داشته باشد؛ «روزی که تصمیم به رفتن گرفتم، هدفم فق طوفقط یاری کردن رزمنده ها و جوانان ایرانی بود، نه به دنبال رسمی شدن بودم و نه در فکر پست و مقام. بسم ا... را گفتم و با خودم عهد کردم تا هر زمان که به من نیاز داشته باشند، فقط چشم بگویم. وقتی رفتم، احمد هنوز محصل بود؛ درس می خواند و حرفی از رفتنش نبود. هفت ماه و 5 1روز بعد که برگشتم، دیدار من و پسرم در معراج شهدا انجام شد. »

        آخرین نشانه؛ اسمی در فهرست شهدا
        محمد، پسراول و پانزده ساله خانواده پوراکبر هم با بزرگ کردن سن درون شناسنامه اش، لباس رزم پوشیده و راهی میدان نبرد شده بود. او، سقای جبهه است و با تانکر، به بچه های خط مقدم آب می رساند. چندباری در همین آب رسانی ها، برادر کوچکش را در مقر گردان ثارا...می بیند؛ «احمد معتقد بود در این مسیر هر کس باید راه خودش را برود و سهم خودش را ادا کند. من بعد از نصیحت احمد به ماندن و تنها نگذاشتن مادر و بچه ها، راهی جبهه شدم و 24 ساعت بعد او را به همراه محمد حشمتی -یکی ازبچه های محل- در منطقه دیدم. »ا ین اولین دیدار برادرهای پوراکبر در منطقه است اما آخری ندیدار ی کنفر کم دارد؛ «رفتم مقر. کفش های احمد گوشه سنگر افتاده بود. ته دلم خالی شد. به سراغ محمد حشمتی رفتم. او یار جدا ناشدنی احمد بود. رفتم تا نشانی احمد را از او بگیرم. »
        نشان معراج شهدایا هواز به محمد داده می شود و او شبانه به دنبال برادر به معراج می رود؛ مکانی که جای سوزن انداختن ندارد و از برادرش، فقط یک اسم می شنود که در جایی در میان فهرست شهدا نشسته است.سن گتمام بچه های محل همان روز که خبر شهادت احمد به بچه های محله رسید، آن ها دست به کار شدند و بعد از آنکه خبر در محله پیچید، شروع کردند به چراغانی کوچه و بستن حجله، تا اینکه هفت شبانه روز کوچه پر از یاد و خاطره های احمد پوراکبر باشد. مادر شهید می گوید: «بعد از برگشتن از معراج به شدت حالم بد بود.به اکرم خانم -مادر محمد حشمتی- گفتم من تا هفتِ احمد نمی کشم . در آن شلوغی و گریه و شیون یک لحظه بی حال شدم. یک لحظه سنگینی دستی را روز سینه ام حس کردم، تکانی خورده و بیدار شدم. آرامش عجیبی در وجودم بود. بعد به اکرم خانم گفتم احمدم جوانب ود، آرزوی دامادی اش را داشتم، حالا بیا برویم حجله اش را که بچه ها درست کرده اند، ببینیم. بعد از چندبار برانداز کردن کوچه و دیدن عکس های احمد، دلم آرام گرفت. »

        لحظه شهادت از زبان یار دیرین شهید
        دوم بهمن سا ل 65 بود و ما در خط دوم، آماده دستور و رفتن به خط مقدم بودیم.احمد از آن دسته بچه هایی بود که همیشه سروقت نمازش را میخواند. در مدتی که با هم در منطقه بودیم، زمان بیکاری می رفت گوشه دنجی پیدا می کرد ونمازهای قضاهایش را می خواند. ظهر که شد،بچه ها گفتند احمد بیا نمازجماعت،ا ما احمد گفت شما بخوانید، من بعد میخوانم. بین دو نماز، احمد را می دیدم که جلوی تانکر آب، سرش را آب وشانه میکند و عطربه سروصورتش می زند. ما نمازمان را خواندیم و پراکنده شدیم که ناگهان با خمپاره های توپ اتریشی به ما حمله شد. همه به درون سوله پریدیم. بقیه توپ ها چندثانیه ای قبل از اصابت به هدف، سوتی می کشند و شما فرصت پناه گرفتن یا دست کم انداختن خودتان را روی زمین دارید تا کمتر آسیب ببینید. این توپ اما برخلاف توپ های دیگر بی صداست و بعد از اصابت، تازه متوجهش میشوید. منطقه که آرام شد، یکی ازبچه ها گفت: «اونی که بیرون نماز میخوند، شهید شد. » بالای سر احمد که رفتم، دیدم سوراخ کوچکی در پیشانی اش ایجاد شده و پایش کمی مجروح شده است. پشت سر ا و را نگاه نکردم، ببینم ترکش چه بلایی سرش آورده.نمی خواستم باور کنم زخمش کاری است. او را به اهواز بردند و من چند روز بعد در عملیات کربلا ی 5 مجروح شدم و بعد از یک  ماه بستری دربیمارستان نمازی شیراز به مشهد آمدم. تا روز برگشت به مشهد، هیچ کس از رفتن احمد برایم نگفته بود. خانه ما دو در داشت؛ یکی از خیابان اصلی و یکی از کوچه شیخ برپا. آن روز از در خیابان رفتم خانه. در را که باز کردم، یکراست رفتم سمت در کوچه. وارد کوچه احمد که شدم، تمثالش را دیدم که نام شهید در کنار اسمش حک شده بود. »

        تعداد بازدید: 161
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
        0 0
        آیا این مطلب را می پسندید؟ بله خیر