اوقات شرعی
       
      •  
        منبع خبر :
        تعداد بازدید: 151
        کد: 71831
        تاریخ انتشار:
        ۱۳۹۴/۰۳/۲۴

        مرد تکلیف

        روایتی از شهید مهدی حقانی نجاران، نوجوان دیروز محله که گواهِی 40 مومن را در سفر آخر به یهمراه داشت.
        مرد تکلیف

        در تاریخ هر کشوری بوده اند و هستند کسانی که در راه دفاع از خاک کشور و جان هموطنان خود، فداکاری ها کرده و در این راه حتی از مرگ نیز هراسی نداشته اند. قهرمانان ملی که از دل جنگ ها بیرون می آیند، از همین دست هستند. تک تک زنان و مردان سرزمین ما که هشت سال در جنگی نابرابر و دفاع از میهن خود سهمی هرچند کوچک داشته اند، از همین دست هستند. شهید مهدی حقانی نجاران نیز از همین دست است. یکی از رزمندگانی که اگرچه مدت حضورش در مناطق جنگی زیاد نبود، انتخاب آگاهانه اش از او یک قهرمان ساخت؛ انتخابی که بسیاری از اطرافیان تا قبل از خواندن وصیت نامه او، آن را تحت تاثیر هیجانات نوجوانی و از روی احساس می دانستند.فرزند اذان سال ها از شهادت پسر جوانش گذشته اما هنوز هم گفتن ازاو برای مادر دشوار است و با هر خاطره ای که می گوید، اشک در چشمانش حلقه می زند؛ «در کوچه جوادیه زندگی می کردیم. شب نیمه شعبان بود که باا ذان صبح، مهدی به دنیا آمد. بعد از تولد مهدی، ما زیاد در آن محله نماندیم. پدرش نجاری داشت و کارش از رونق افتاده بود. باروبندیلمان
        را بستیم و برای پنج شش سال رفتیم تهران. »

        مشتری نماز جماعت
        خانواده حقانی بعد از بازگشت به مشهد، در محله گاز و بعدها میدان امام حسین ساکن می شوند تا سال ها بعد حضور در میان بچه های این محله و شرکت در مراسم مسجدی که مسجد نبود، حال مهدی را دگرگون کند و هوای رفتن به جبهه را در سرش بیندازد؛ «مهدی، بچه معتقدی بود.اهل ریا و تظاهر
        نبود. بارها دیده بودم می رود در اتاقش و ساعتی خلوت می کند. گاهی صدای قرآن خواندنش را می شنیدم. آن سال ها مسجد هفتادودوتن یک زمین خالی بیشتر نبود. اهل محل وقت نماز، زیلو یا موکتی پهن می کردند، با چادری هم قسمت خانم ها را از آقایان جدا می کردند و به جماعت نماز میخواندند. چندبار موقع نماز در همین محل، کفش های مهدی را برده بودند، اما او میگفت: دلیل نمی شود به خاطر خطای یک نفر خودمان را از نمازجماعت محروم کنیم. »به گفته مادر، آن روزها عمه کوچک شهید حقانی در بیمارستان شریعتی کار می کرده و رابط بنیادشهید و بیمارستان بوده. وقتی مهدی برای حلالیت طلبیدن و خداحافظی به منزل عمه اش می رود، از او تقاضایی می کند؛ مهدی از او می خواهد به این خواسته عمل کند؛ «گفته بود عمه جان! اگر من شهید شدم، احتمالا شما زودتر از بقیه خبردار شوید و به معراج بیایید. در این صورت یک شیشه گلاب فراموشتان نشود. همین طور هم میشود. او زودتر از ما، خبردار شهادت مهدی شد و قبل همه در معراج شهدا، سر و صورت او را شستشو داده و تمیز کرده بود. »
        خواندن و عمل به وصیت نامه شهدا توصیه شده است، اما عمل به بعضی وصیت ها به ویژه اگر زمانش گذشته باشد، کار را کمی مشکل می کند؛ مثل
        عمل به وصیت نامه شهید مهدی حقانی؛ «ده روز بعد از دفن مهدی، از سپاه آمدند و ساکش را برایمان آوردند. وصیت نامه ، لابه لای وسایل شخصی
        مهدی بود. وصیتی که امضا و تایید 40 مومن را از ما می خواست. مهدی از ما خواسته بود اگر لباس رزمش سالم بود، 40 مومن بر روی همان لباس
        امضا کنند و اگر لباسش سالم نبود، بر روی کاغذی، امضاها را بگیریم و بر روی سینه اش بگذاریم تا فردای قیامت شهادت 40 مومن را همراه خود
        داشته باشد. »
        مادر تعریف می کند: «با همه سختی ها و موانعی که بر سر راه بود، بر روی کاغذی امضای 40 عالم و روحانی را که در حوزه علمیه تحصیل یا تدریس می کردند، گرفتیم. با گرفتن مجوزهای لازم، سنگ قبر برداشته شد تا عمل به آخرین خواسته فرزندم هم انجام شده باشد. »امیر، هم رزم و نوه خاله مهدی که کودکی را با هم به بزرگی رسانده بودند، از شبی می گوید که در قطار به سمت منطقه حرکت می کردند؛ «زهرا -خواهر کوچک
        مهدی- سه روزه بود که ما عازم جبهه شدیم. آن شب می گفت از اینکه دیگر خواهرم را نمی بینم، ناراحتم. دیگر اینکه مهدی، پسر چشم پاکی بود و من تابه حال ندیده بودم از زن یا دختری حرف بزند. آن روز صبح در قطار وقتی بیدار شد، با اشتیاق از دختری می گفت که در خواب دیده و اینکه آن دختر مثل یک راهنما جلوی او حرکت می کرده و مهدی هم پشت سرش. وقتی به منطقه رسیدیم ، از هم جدا شدیم. من رفتم واحد تخریب و او شد تیربارچی. شب عملیات دو باره هم را دیدیم. گفت: امیر! یک چیز بگویم شاید باور نکنی، جا یجای جبهه آن دختری که در خواب دیدم، جلوی چشمم ظاهر می شود. آن شب، من و مهدی با هم به حمام رفتیم و غسل شهادت کردیم. اغراق نیست اگر بگویم آن شب آثار شهادت را در چهره اش دیدم. گونه هایش گل انداخته بود و چهره اش زیباتر از همیشه بود. موقع خداحافظی وقتی هم را بغل کردیم، حس کردم این آخرین دیدار ماست. »
        روزی که مهدی بار سفر می بندد و قصد رفتن میکند، پدر حال مساعدی ندارد. مهدی از او می خواهد استراحت کند و برای بدرقه اش به راه آهن نرود؛ «بعد از رفتن او به خواب رفتم. در عالم خواب دیدم در مسیر بهشت رضا قدم می زنم و مهدی به همراه امیر، نوه خاله ام در آسمان هستند و آن بالا دارند راه م یروند. به آ نها گفتم کجا میروید؟ مهدی جواب داد میرویم کمی بگردیم. به آ نها گفتم بروید خواجه ربیع، خواجه مراد هم هست که از خواب بیدار شدم اما دلم گواهی می داد که خبرهایی می شود. »
        همان شبی که مهدی شهید می شود، مادر خوابی می بیند؛ « آن سال ها
        سرتاسر محله ما سه ردیف درخت اقاقی کاشته شده بود و ش بها از آب چاه
        موتور کنار مسجد، جو یها پرآب می شد . در عالم رویا دیدم رو حا... پسر
        کوچکم در آب افتاد. چند ثانیه ای طول نکشید تا او را از آب گرفتم اما دیدم
        جان ندارد. پریشان از خواب بیدار شدم و به حا جآقا گفتم مهدی شهید شده
        است. ایشان هم برای دلداری من گفت نترس، خواب زن چپ است، اما صبح
        همان روز خبر شهادت مهدی را برایمان آوردند. »

        تعداد بازدید: 151
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
        0 0
        آیا این مطلب را می پسندید؟ بله خیر