• یکشنبه،31 شهریور 1398
  • ورود
اوقات شرعی
       
      •  
        منبع خبر :
        تعداد بازدید: 140
        کد: 70989
        تاریخ انتشار:
        ۱۳۹۴/۰۳/۱۲

        شیرمرد خراسانی

        مرور قسمتی از خاطرات سردار شهید حسن علیمردانی که شهید چمران او را این طور خطاب می کرد .
        شیرمرد خراسانی

        سال هاست گوش هایمان با شنیدن قصه جنگ آشناست. قصه خاکریزها، ترکش ها و مردانی که تفنگ روی شانه گذاشتند و بندهای پوتینشان را محکم کردند تا زمین جبهه، راهی برای آسمانی شدنشان باشد. سردار شهیدحسن علیمردانی، یکی از این قصه های آشناست که بعد از گذشت 34 سال از شهادتش هنوز برای ما ناگفته های بسیاری درباره او باقی مانده است؛ سرداری که پیش از جنگ نیز نقش مهمی در فعالیت های انقلابی داشته و بعد از آن هم خودش را خانه نشینِ عنوان ها نمی کند و راهیِ هر کجایی می شود که خاک وطنش زیر پای اشغالگران قرار دارد. وی یکی از مهره های اصلی در پایان دادن به غائله گنبد بود و بعد از آن در کردستان، رشادت های بی نظیری را از خود به تماشا گذارد؛ آن چنان که شهید چمران در توصیفش می گوید: «او شیرمرد خراسانی است ». سردار علیمردانی بالاخره در 18 بهمن 1360 درحالی که سیاه پوش شهادت مرگ برادرش بوده، راهی تنگه چزابه میشود و بعد از نبردی شجاعانه در حالی که جراحات زیادی برداشته و سه روز آب ننوشیده بود، به شهادت می رسد. گزارش پیش رو مرور خاطرات او از زبان صغری محبوب، همسر شهید است.مرد روزهای سخت سردار شهیدحسن علیمردانی در سال 1322 در روستای آغل کمر تربت جام متولد می شود. کودکی حسن با بچه های دیگر تفاوت
        داشت، انگار زمانه می دانست این پسربچه آرام و صبور مرد روزهای سخت خواهد بود. هنوز سه ساله نشده که پدرش را از دست می دهد. همین دوران است که نداشتن سرپرست، آن ها را برای ادامه زندگی راهی خاک عراق می کند. در نوجوانی برای امرارمعاش و کمک خرج خانواده شدن به کارهایین ظیر  کشاورزی، مکانیکی و نانوایی رومی آورد اما انجام هیچ کدام از این کارها او را از مطالعه و کسب علم بازنمی دارد؛ علم و معرفتی که در سال های نوجوانی از او یک انقلابی مذهبی می سازد. خانواده او بعد از 10 سال سکونت در عراق دوباره به ایران بازمی گردند. سال های بعد از آن دورانی است که لباس سربازی بر تن حسن جوان می پوشاند تا با عنوان یک سرباز وطن تفنگ روی شانه اش بگذارد. علیمردانی پس از پایان دوره سربازی به مشهد آمده، ازدواج می کند و نان آور خانواده می شود. وی با پا گرفتن فعالیت های انقلابی وارد گروه های مبارزه با رژیم شده و پس از مدت کوتاهی تبدیل به یکی از افراد و حلقه های اصلی زنجیره انقلاب می شود.
        فکر کردم پای زن دیگری در میان است
        همسر شهید با یادآوری خاطرات اولین روزهای پیوستن حسن علیمردانی به فعالیت های انقلابی مشهد میگوید: «اوایل ازدواج و آمدنمان به مشهد بود، شبها از خانه بیرون می رفت و نزدیکی های صبح برمیگشت. مثل هر زن دیگری که نگران زندگی و شوهرش است، فکر کردم پای زن دیگری در میان است. موضوع را با دایی مادرم در میان گذاشتم. او نیز قول داد که پیگیر باشد.بعد ا ز چند روز به خانه ما آمد و گفت: «چند شب او را تعقیب کردم.او به یکی از گروه های انقلابی پیوسته و وارد فعالیت های مبارزاتی بر ضد رژیم شده ا ست. »
        عاشقی که از جانش بترسد، عاشق نیست
        همسر شهید علیمردانی بعد از شنیدن این ماجرا به دنبال فرصتی است تا درباره فعالیت های انقلابی او اطلاعاتی کسب کند. شهید نیز که متوجه کنجکاوی همسرش شده ، با زمینه چینی ماهرانه ای ماجرا را بیان می کند؛ «چند هفته بعد از آن ماجرا، یک شب صندوقچه ای قدیمی را به من نشان داد و گفت: «خانم! تمام دارایی من داخل این صندوقچه است. » با خودم فکر کردم حتما پرا ز پول و طلاست اما وقتی در آن را باز کرد، داخل آن قرآن، رساله و یک عکس از حضرت امام خمینی قرار داشت. بعد هم ادامه داد که « مرجع تقلید من امام خمینی ا ست. سال ها پیش این ها را ا ز عراق با خودم آوردم .»
        همیشه رساله امام  را می خواند وبه من هم توصیه میکرد رساله ها و اعلامیه های آقا را بخوانم. در این زمان بود که من متوجه عشق او به انقلاب و آرمان های آن شدم، به همین دلیل همیشه سعی میکردم همراه و یاور او در رسیدن به هدفش باشم. همیشه کتاب ها وا علامیه های حضرت امام  را تکثیر و پخش میکرد و یکی از مهره های اصلی ساماندهی تظاهرات ضدرژیم در مشهد بود.به همین دلیل چندین بار توسط عوامل رژیم مورد سوءقصد قرار گرفت اما جان
        سالم به در برد، حتی یک بار که وضعیت، خیلی بحرانی و حساس شده بود،از او خواستم که کمتربه تظاهرات برود اما او اعتنایی نمیکرد و میگفت: «عاشقی که از جانش بترسد، عاشق نیست. »

        تلاش منافقان برای ترور علیمردانی
        موفقیت های پیاپی شهید علیمردانی در مقابل منافقان و ضدانقلاب سبب شد که آنان درصدد انتقام برآیند و به دنبال ترور او باشند اما هیچ گاه موفق به انجام این کار نشدند؛ «اوایلا نقلاب منافقان خیلی دنبالش بودند و میخواستند به هر نحوی هست، ترورش کنند. آن زمان خیلی کم به منزل می آمد. دائم با سپاه وبچه های انقلابی بود. درمورد کارش هیچ حرفی نمیزد.به من هم گفته بود اگر هرکسی حتی بچه های سپاه سراغ من را گرفتند، هیچ اطلاعاتی به آن ها ندهم. یک روز در خانه را زدند، در را باز کردم. چند مرد غریبه سراغش را گرفتند. من هم اظهار بی اطلاعی کردم. چند سوال دیگر هم پرسیدند اما وقتی از گرفتن جواب ناامید شدند، بی سروصدا رفتند. چندین بار دیگر نیز منافقان در لباس نمکی، گدا، فروشنده و... به در خانه ما آمدند تاا و را شناسایی و ترور کنند، حتی یک بار که صاحب خانه مان در را باز کرده و به آن ها گفته بود آقای علیمردانی در خانه نیست، آن ها با او درگیر شده و کتکش زده بودند. »
        در جبهه چزابه
        شهید علیمردانی در ماه های آغازین جنگ، با اوج گرفتن بحران در تنگه چزابه که دروازه ورودی دو شهر بستان و سوسنگرد محسوب میشد وصدا محسین شخصا برای ا شغال این منطقه ا ستراتژیک پای کار آمده بود به عنوان فرمانده شرکت کرد. فرماندهان رده بالا مطمئن بودند تنها فرمانده ای که می تواند منطقه را ا ز اشغال بعثی ها حفظ کند، شهید علیمردانی ا ست. فرمانده ای که آن روزها سیا ه پوش چهلمین روز شهادت برادرش غلامحسین بود: «زمانی که نامه ماموریت را به دستش دادند، برخی اقوام و نزدیکان اصرار کردند به این ماموریت نرود اماا  و با ا شتیاق و شوق شهادت، قدم به جبهه گذاشت. شب قبل از رفتن به چزابه همه فامیل را جمع کرد.از همه حلالیت طلبید و با همه بچه ها عکس یادگاری گرفت.بعد هم رو به بزرگان فامیل کرد و گفت: «شاید این سفر من برگشتی نداشته باشد. مادر، همسر وبچه هایم را بعد از خدا به شما میسپارم. بعد از من مانعی بر سر راه همسرمن باشد،ا یشان حق دارد دوباره ازدواج کند.
        بعد رو کرد به من که میدانم دیگربرنمی گردم. در زندگی من غیر از سختی چیزی دستگیرت نشد، من را حلال کن. »

        تعداد بازدید: 140
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
        0 0
        آیا این مطلب را می پسندید؟ بله خیر