• یکشنبه،31 شهریور 1398
  • ورود
اوقات شرعی
       
      •  
        منبع خبر :
        تعداد بازدید: 143
        کد: 71339
        تاریخ انتشار:
        ۱۳۹۴/۰۳/۱۸

        شهید بدون مرز

        شهید علیرضا توسلی فرمانده تیپ فاطمیون مدافعان مهاجر حرم از زبان همسرش
        شهید بدون مرز

        بیشتر اوقات صدایش را حس می کنم، حتی وجودش را کنار بچه ها به خصوص طوبی که علاقه خاصی به پدرش دارد و می گوید: «نمی شه بابا چندروز از پیش خدا برگرده پیش ما و بعد باز دوباره برگرده پیش خدا؟ » و من در این چهار ماه نبود علیرضا دختر کوچکم را قانع کرده ام که بابا همین جا کنار ماست و دارد با ما زندگی می کند. این را که می گویم، اصلا تعارف و این حرف ها نیست، واقعا به آن اعتقاد دارم. اصلا علیرضا را از خودمان و زندگی پنج نفره مان جدا و دور نمی دانم. در خیلی از کارها می خواهم کمکمان کند. مطمئنم این گرهی که از خیلی کارها باز می شود، به دلیل نظر و لطف او و شهدای دیگر است. نفس شهیدان مقدس است. من به این عبارت، با ور و ایمان دارم.
        این ها گفته های «ام البنین حسینی »، همسر شهید علیرضا توسلی معروف به ابوحامد است. مردی که سال های سال در جبهه جنگ افغانستان سینه سپر
        کرده و دلاورمردانه جنگیده بود و بعدها به دفاع از حرم بی بی زینب  رفته و با نام «مدافع حرم » برای همیشه ماندگار مانده است. علیرضا توسلی، فرمانده فاطمیون لشکر مدافعان مهاجر است؛ مردی که طومار زندگی اش را در سنگر مجاهدت با نام پرافتخار «شهید » تمام کرده. توسلی متولد سال 1352 ، کارنامه پروپیمانی از جبهه و جنگ و دلاورمردی دارد. او اسفند سال گذشته درست در ایامی که نفس های زمستان 93 به شماره افتاده بود و همه برای
        حلول سال نو آماده می شدند، با دست پر به وطن برگشت و برای همیشه در بهشت رضای مشهد آرام گرفت.
        پیکر ابوحامد، فرمانده مهاجر تیپ فاطمیون، با شکوه خاصی در ایام فاطمیه به خاک سپرده شد تا ما باور کنیم هنوز در دنیای ما آدم هایی زندگی می کنند که
        آرمان برایشان از همه چیز مقدس تر است. اگر حوصله مرور گفتگوی ما با همسر شهید را دارید، این متن را با یک صلوات برای شادی روح همه شهدا ادامه دهید. این ها گفته های ام البنین حسینی، همسر شهید توسلی است که با سه یادگار از  شهید و دنیایی از خاطرات با او در یکی از کوچه های علیمردانی زندگی می کند.اهل سفر بود بگذارید برای رسیدن به زندگی شهید از خودم و خانواده ام شروع کنم. ما هم شبیه خانواده شهید مهاجر هستیم وا هل افغانستان اما سا ل های سال است درا یران زندگی می کنیم و با خاک وبوم آن انس والفت داریم؛ به خصوص با خراسان و خیابان هایش. شهید هم کوچه ها و خیابان های این دیار را مثل کف دستش می شناخت وبا آن قرابت داشت؛ هرچند خیلی اهل سفربود و محال بود یک جا بتواند دوام بیاورد. این ویژگی اش باعث شده بود
        دائم در سفر باشد؛ تهران، اصفهان، افغانستان، کابل و...

        برای دفاع از حقانیت آماده هستم

        آشنایی وازدواج ما با شهید خیلی اتفاقی بود وبرمیگردد به سال 79 . ما هیچ شناخت قبلی از یکدیگر نداشتیم. از طریق یکی از همسایه ها با ابوحامد آشنا شده بودیم و آنها خانواده ما را برای ازدواج پیشنهاد داده بودند. همان همسایه میگفت:ابوحامد از هر لحاظ تاییدشده ا ست و قصد ازدواج دارد اما همان زمان هم شهید درا فغانستان بود و مدتی زمان برد تا با کش وقوس های زیاد به عقد هم درآمدیم.

        جغرافیای مرزی مهم نیست
        وقتی درمورد سوریه و جنگ سوریه حرف می زد، اولش برای من کمی مشکل بود. خب، نگهداری از سه بچه مسئولیت زیادی داشت که همراهی های او را
        میخواست، حتی خواستم متقاعدش کنم که ا فغانستان کشور خودمان است و نگرانی درمورد آن بجا اما سوریه واقعا کشور دیگری است؛ نه زبان و فرهنگ یکسانی داریم و نه جغرافیای مشترکی و این را بارها به شهید هم گفته بودم ولی ابوحامد همیشه یک جواب داشت؛ «این اصلا حرف درستی نیست. این حر فها حالا که وقت جهاد است، نباید مطرح نشود. وقتی کسی به کمک احتیاج دارد، جغرافیای مرزی اصلا اهمیتی ندارد، حتی اگر در قلب آمریکا هم مسلمانی  حتیاج به کمک داشته باشد، ما باید در صف اول کمک به ا و باشیم.این مرزهای بین المللی اصلا اهمیتی ندارد. آنچه مهم است، صدای مظلومیت است. »
        آرامش کنار حرم بی بی خاص است
        ا بوحامدا عتقاد داشت دشمن اصلی ا سلام، آمریکا و اسرائیل است و مهم نیست که مرزهای جغرافیایی به کجا برسد، حتی یک روز برای من تعریف میکرد آرامشی که من در کنار حرم بی بی دارم، هیچ کجا پیدا نمی کنم. اینجا جای هیچ حرفی نبود و من تسلیم شدم.برایم خیلی جالب بود که در عصر ما که بعضی ها دغدغه زندگی دنیایی دارند، برای او و یارانش دفاع از مظلوم مقوله مهمی است. خیلی ها با ابوحامد رفتند؛ آنهایی که کار و وضعیت مشخصی داشتند و دست از همه چیز کشیدند.
        از کار، زندگی، زن وبچه.به نظرم آدم باید به درجه خاصی رسیده باشد که بخواهد دست از همه چیز بکشد.

        ارادت عجیبی به حضرت فاطمه داشت
        همسرم علاقه عجیبی به فاطمه ونام فاطمه داشت و انتخاب نام فاطمیون برای گردان هم به همین علت بود.او به شدت متواضع بود.ا ین را از سر تعریف
        نمی گویم. میتوانید از هم رزمانش بپرسید. اصلا احساس برتر بودن و فرمانده بودن نداشت. یکی از افراد گردانش بعد از شهادت او تعریف میکرد: «بچه ها در یکی از سفرهایشان، با چیدن چند میز و صندلی تصمیم به تغییر وضعیت اتاق ابوحامد می گیرند و می خواهند فضای آن را عوض کنند اما علیرضا به شدت دلگیر می شود و میگوید: من اصلا به ا ین شرایط عادت ندارم. فضا را به همان روال گذشته برگردانید. »
        خبر شهادتش را شبکه های اجتماعی دادند
        بیشترین ارتباط من با ابوحامد از طریق شبکه های مجازی بود. عادت نداشت چیزی از جبهه و جنگ بگوید. من هم زیاد پاپی ش نمی شدم و پرس وجو نمی  ردم. فقط دوست داشتم از همان فاصله کنار من و بچه ها باشد. عکس هایی که از بچه هایمان می گرفتم، برایش می گذاشتم و از همین طریق با هم حرف می زدیم. تنها فرصتی که برای جواب دادن داشت، آخرهای شب یا اوایل صبح بود اما قبل از شهادت، چندروزی می شد که هیچ پیامی دریافت نکرده بودم. می دانستم عملیات است و سرشان شلوغ اما باز هم دل نگران شده بودم. یادم هست که ساعت 4 عصر بود، دلشوره از صبح رهایم نمی کرد. شماره همراهش را گرفتم. چندبار بوق خورد تا جواب داد. حالش خیلی خوب بود. میگفت: «من بالای تپه ای خوش آب وهوا هستم. صدای شما را نمی شنوم. شارژ گوشی ام در حال تمام شدن است. اگر صدای من را می شنوید، من خیلی خوب هستم. التماس دعا! » ارتباط قطع شد و من خیالم جمع بود که حال علیرضا خوب است اما همان شب در شبکه اجتماعی و در گروهی که من هم عضو آن بودم، یکی از افراد پیامی با ا ین مضمون به ا شتراک گذاشت: «فرمانده تیپ فاطمیون
        شهید شد. »
        بلافاصله اعضای دیگر گروه که می دانستند من عضو مجموعه هستم، معترض او شدند و او حرفش را پس گرفتا ما من خودم را برای شهادت علیرضا آماده
        کرده بودم. آن روزها چون نزدیک عید و سال تحویل بود و معمولا خانم های خانه دار دراین ایام درگیر خانه تکانی هستند، خانه ما هم چنین وضعی داشت. تا نزدیکی های صبح بیدار بودم و اوضاع را سروسامان دادم و خودم را برای همه چیز آماده کردم.
        صبح به محض اینکه اینترنت همراهم را فعال کردم، گوشی پر از پیام خبر شهادت شده بود. حال عجیبی داشتم. تا قبل از اینکه بچه ها از خواب بیدار شوند،
        با قاب عکسش مشغول حرف زدن شدم و گفتم: «خوش به حالت که به آرزویت رسیدی! شهادت مبارکت باشد! »
        بعد فاطمه را بیدار کردم و گوشی را دادم دستش و گفتم فاطمه جان! بابا به آرزوی خودش رسید و شهید شد. فاطمه چیزی نگفت؛ نه صدایی و نه جیغ و ناله ای. فقط دیدم دخترم بی صدا داردا شک می ریزد و گریه میکند.
        گفتم به حمیدرضا چیزی نگو، بگذار مدرسه اش را برود و چون می دانستم انتقال پیکر و مراسم تشییع، چندروزی زمان میبرد، تصمیم گرفتم همه چیز عادی باشد؛ البته به طوبی هم گفتم: «بابا رفت پیش خدا. »
        حالا طوبی گاهی بهانه پدرش را می گیرد و می گوید: «به بابا بگو از پیش خدا بیاید. چندروز پیش ما باشد، بعد دوباره برگردد. »
        می دانم علیرضا به سفر خوبی رفته است و من حسرت حال خوشی را که دارد، میخورم وا ینکه کاش فرصت بیشتری بود تا من در س های بیشتری از او  بگیرم. حالا هم خدا را شکر میکنم که ا ین لطف و عنایت نصیب همسر و پدر فرزندانم شده است.

        تعداد بازدید: 143
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
        0 0
        آیا این مطلب را می پسندید؟ بله خیر