اوقات شرعی
       
      •  
        منبع خبر :
        تعداد بازدید: 121
        کد: 71837
        تاریخ انتشار:
        ۱۳۹۴/۰۳/۲۴

        اهل اینجا

        گوشه ای از داستان چهره های منتخب منطقه ثامن
        اهل اینجا

        مردم محلات مشهد دو هفته گذشته شنونده یک خبر خوب بودند و آن اینکه شهرآرامحله  منطقه شان، از این پس به دیگر مناطق شهر هم خواهد رفت. به شکرانه همین خبر خوب و البته ششمین سالروز تاسیس روزنامه شهرآرا جشنی برپا شد و از برخی چهره های منتخب محلات تقدیر شد. منطقه ما نیز در این جشن چند چهره منتخب و چند چهره تقدیری داشت که پیش تر در گزارش هایی در همین شهرآرامحله ثامن به شما معرفی شده بودند. در خطوط زیر گوش های از داستان این چهر ههای منتخب را دوباره میخوانید.

        بهتر است که نامی نکو از خود برجا بگذاریم
        اگر دنبال برکت وقف در زندگی من می گردید  باید بگویم چه برکتی بیشتر از این که 84 سال از خدا عمر گرفته و همواره در حال خدمت بوده ام؟ در کار خیرنباید به دنبال یک چیز مجسم به عنوان برکت کار باشیم. باید گفت خدا قبول کند این کار را از من حقیر و تمام کسانی که من را کمک کرده اند. البته که برکات این کار را نه من ونه هیچ کس دیگری نمی داند. خدا شش فرزند به من عطا کرده؛ از حافظ قرآن گرفته تا فوق تخصص چشم و طلبه حوزه خواهران. همه اینها را از برکات وقف می دانم و شاکر خالقم هستم.ا زسوی دیگر تعداد افرادی که از محضر دانش آموزان این مدرسه که امروز
        هرکدام برای خود استاد و عالمی هستند -مانند استاد رحیم پور ازغدی- درس میگیرند و بهره میبرند چقدرا ست؟ و آیا ثواب و حیات طیبه و علمی ایشان برکت و ثوابی برای واقف مدرسه ای که ایشان در آن درس خوانده اند، ندارد؟ آ نچه برای آدم می ماند همین حیات طیبه و معنوی است؛ حیات جسمی ما چه بخواهیم و چه نخواهیم از بین می رود پس بهتر است که نامی نکو از خود برجا بگذاریم.
        سیدمحمود ضیایی، قدیمی تپل محله


        حساب؛
        فقط روی داشته های خود

        بعضی از فرنگ برگشته ها به صرف خارج رفتن و بلدبودن زبان انگلیسی شدند مسئول. راستش در خارج نه ساواکی بود و نه مبارزه ای! کل کارنامه شان این بود: شرکت در چند تا جلسه و داشتن و خواندن چند تا کتاب اما بعد از برگشتن می شدند مسئول فلان جا و فلان جا. آن وقت خیلی ها که اینجا شکنجه شده  و زندان رفته بودند، دیده نمی شدند. عده ای می گشتن د داخل پرونده های آنها. بر فرض اگر یکی ا ز مبارزان طاقت نیاورده و جایی گفته بود «غلط کردم » همان را علم میکردند که با  رژیم همکاری داشته و نباید در جایی مشغول شود. درمقابلش پرونده سفید خارج رفته ها را نشان میدادند کهب بینید
        هیچ همکاری ای با رژیم نداشته ! عده ای با همین پرونده های سفید مسئول شدند و ظلم هایی هم در حق برخی مبارزان واقعی انقلاب روا داشتند.
        بعد از انقلاب که شهدای انقاب و مبارزان آن ارج و قربی یافتند، برای زندگی ما اتفاقی نیفتاد؛ من از همان اول به خانواده ام سخت میگرفتم که باید روی خود و داشته هایتان حساب کنید.برای همین شرایط برای ما فرقی نکرد، چیزی به وسایل ما اضافه نشد.
        مرتضی بختیاری، قدیمی محله نوغان


        همانی که
        کیسه های آرد را می آورد

        روزهایی که در مشهد بودم، برای تامین  مخارج زندگی با حاج حبیب ا...، نانوای معتمد و خوشنام محل به صورت شراکتی یک وانت نیسان گرفتیم و کار می کردیم. پنج یا 6 ماه که کار کردیم، حاج حبیب ا... برای خودش یک وانت خرید.این شد که پس از آن جدا از هم کار کردیم. آرد نانوایی های مشهد را من می بردم. از کارخانه آرد توس در میدان فردوسی فعلی آرد را بار می زدیم و برای بیشتر نانوایی های مشهد می بردیم. کیسه های 80 کیلویی را روی دوش میبردیم و خالی می کردیم. من خیلی مقید بودم کیسه را حتما بتکانند تا اسراف نشود و حقی به گردن ما نباشد.
        زمانی که دادستان مشهد شدم، رفتم به یکی از این نانوایی ها و گفتم: «من را می شناسی؟ » یادش رفته بود. گفتم: «همانم که کیسه های آرد را می آورد و سفارش میکرد بتکانید یا وقتی که نان مجانی می دادید، قبول نمی کرد و حتما پولش را میپرداخت. »
        خیلی خوشحال شد. به او گفتم: «آمده ما ینجا که خودم را فراموش نکنم. »
        حاج رجبعلی دهنوی، پدر سه شهید


        مجلس 30 ساله دعا
        از برکات شهادت

        پسراولم علی اکبر دی سال 57 در تظاهرات علیه رژیم ستم شاهی، شهید شد. حمیدرضا تیر 62 در ارتفاعات قلاویزان و حسین،ا سفند 66 در ماووت
        عراق. اما سابقه برپایی دعای توسل خانه ما برمیگردد به وقت شهادت حمید که دربرگشت از آخرین ماموریت شناسایی همراه چندتن از هم رزمانش هدف اصابت خمپاره قرار میگیرند.
        البته حمید زخمی میشود و برای اسیر نشدن خودش را می کشاند به سمت خاک خودی. رزمندگان یک ماه بعد از آن روز رزمنده ای را پشت خاکریز پیدا میکنند که از بدنش تنها صورتش باقی مانده بود. او را شناخته بودند. حمید بود که شهید شده بود و ما نمی دانستیم، یک شب چهارشنبه بود که همسرم -خدابیامرز- پیشنهاد داد و همگی نشستیم به خواندن دعای توسل. در تمام آن مدت دست به توسل برداشتیم و 40 روز از دعاخواندن ما می گذشت تا اینکه جنازه اش پیدا شد.
        بعدا ز آن هر چهارشنبه اعضای خانواده دور هم جمع میشوند برای توسل به حق و خوشبختانه تا امروز این سنت که از برکات شهادت حمید بود، در خانواده ما استوار مانده است.

        تعداد بازدید: 121
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
        0 0
        آیا این مطلب را می پسندید؟ بله خیر