اوقات شرعی
       
      •  
        منبع خبر :
        تعداد بازدید: 117
        کد: 71982
        تاریخ انتشار:
        ۱۳۹۴/۰۳/۲۵

        دست های تو را خدا بوسیده

        ساعتی با زنان کشاورز محله عیش آباد به بهانه هفته جهاد کشاورزی
        دست های تو را خدا بوسیده

        در قاب تصویر شهر دودزده با خیابان های بلند و ماشین های فراوانش، در زیر آسمان مدرنیته و تغ ییرهای هر ساعت هاش، داشتن زمین های کشاورزی و دست های بی آلایش کشاورزان شاید یکی از زیبایی های کمتربه چشم آمده منطقه ما باشد. زیبایی هایی که با فرارسیدن هفته جهادکشاورزی، قدم های ما را تا رفتن به انتهای گلشهر و رسیدن به محله عیش آباد پیش برد. محدوده ای که می شود از نزدیک پای حرف زنان و مردانش بنشینیم که اگر همت بالای آنان نبود، نانی هم سر سفره های هرروزه ما وجود نداشت. این سطرها تنها خداقوت کوتاهی است برای این هم محله ای های پرتلاش و دوست داشتنی؛ همین ها که بزرگ ترین سرمایه زندگی شان باور به خوردن روزی حلال است و بس.اینجا عیش آباد است؛ جایی زیر سقف آسمان همین شهر که تابلوی پایان محدوده اش نشان از تمام شدن تمام شلوغی ها و دغدغه های امروزی می دهد. فضایی متفاوت که بین شهری شدن و روستایی ماندن معطل مانده است.
        آدم های این سمت را می شود طور دیگری تعریف کرد. جنس کار هستند و زحمت. پیراهن هایشان عطر وا دکلن نخورده، خیس از عرق جبین است
        و می شود پاکی دست هایشان را عبادت کرد. از گلشهر به سمت حاشیه که می آییم، شبیه شان زیاد توی چشم می نشیند. خیابان را زیر چرخ های ماشین
        که بیندازید و پا را به نیت گلشهر روی پدال بگذارید، هربار در عبورا ز تعمیرگاه ها و املاکی ها یک تکه زمین کشاورزی یا صیفی کاری وجود دارد که گوشه دنج افتاده باشد و نفس های تند کشاورزی کاکلش را نوازش کند. مقصدمان گندم زارهای طلایی انتهای شهراست؛ جایی که همیشه چند زن کارگر حضور دارند که گندم و سبزی زمین های زراعی اش را درو کنند. آفتاب به نیمه آسمان رسیده وتیغ تیز گرمای آخر خرداد برنده تر شده است.با این همه آنها همچنان مشغول کارند. پناهشان هم تنها همان کلاه های حصیری ا ست که فکرها ورویاهای زنانه بسیاری را زیر سایه آن پنهان کرده اند. چندمتر آن طرف ترعده ای سبزی های دروشده را دسته می کنند و پیرمردی کمرتا خورده آ نها را روی یک وزنه قدیمی نیم متری اندازه می زند.اسمش حاج حیدر است و مالک این زمین هاست. این زنان روی زمین های او کار می کنند. نزدیک که می شویم،یکی شان کنار پاتیل آتش خورده ایستاده است و چای دم می کند. سر حرف را باز میکنیم و از کاروبارشان می پرسیم. آهسته چیزی می گوید و زیرچشمی مالک زمین را دید می زند. شستمان خبردار می شود که شاید نتوانند راحت کار کنند. خب هرچه باشد، ساعت کار است و وقت صحبت نیست.با این همه دل به دریا می زنیم و چند سوالی را کلمه کلمه سر می دهیم سر زبان.با مهربانی دستش را سمت اتاقکی می برد که با گِل مالیِ چند تکه سنگ و آ جر روی هم سوار شده و سقفش را هم با شاخه نازک درختان سایه انداخته اند؛ تعارفمان می کنند به نشستن و خوردن یک فنجان چای. روی یک صندلی راحتی فنردررفته پرا ز خاک می نشینیم و ادامه این سطرها گپ وگفت کوتاهی است که بین ما ر د وبدل می شود که البته قرار گرفتن در ساعت کار فرصت دنباله دار شدنش را می گیرد.

        گفتگو
        حبیبه خادمی مادر هفت فرزند است. دوسالی بیشتر نیست که به این قسمت شهر آمده و روی زمین های کشاورزی منطقه کار می کند. از چند و چون زندگی اش که می پرسیم، در هرنفسش شکر است و شادی این که دست و بازویی برای کار دارد و همتش می تواند نانی باشد که سر سفره بچه هایش می رود؛ «تیغ آفتاب نزده از خانه بیرون میزنم و تا ساعت 4 عصر کار می کنم. روزی 22 هزار تومان هم مزد می گیرم. 300 هزار تومانش را اجاره می دهم و باقی هم خرج خانه می شود. من تنها کارگر خانواده نیستم و بچه ها هم مثل من کار می کنند و روزی حلال درمی آورند. کار دیگری از دستمان برنمی آید. باز هم خدا را شکر که تنمان سالم است و میتوانیم کار کنیم. »
        حبیبه خانم ! تلویزیون هم تماشا م یکنی؟
        تلویزیون که برنامه خوبی ندارد اما اگر فرصت کنم، تماشا می کنم؛ البته وقتی می رسم خانه، آن قدر خسته ام که نمی شود. همیشه کمی میخوابم. فیلم های ماهواره را هم ندیده ای؟
        ما که ماهواره نداریم.
        آشپزی می کنی؟ اینجا که می آیی، غذا همراه خودت نمی آوری؟
        گاهی چرا ولی بیشتر با همین نان و پنیر و سبزی سرمی کنیم.

        تعداد بازدید: 117
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
        0 0
        آیا این مطلب را می پسندید؟ بله خیر