اوقات شرعی
       
      •  
        منبع خبر :
        تعداد بازدید: 152
        کد: 72022
        تاریخ انتشار:
        ۱۳۹۴/۰۳/۲۵

        نان حلال سفره اوستا عبدالحسین

        شهید برونسی قبل از جنگ هم رزمنده بود
         نان حلال سفره اوستا عبدالحسین

        خیلی از مردم از شهید برونسی همین چیزها را می دانند که سردار بزرگی بوده و در فلان عملیات ها شرکت  کرده و باافتخار شهید شده و... شهیدی که وقتی وارد جزئیات زندگ یاش می شویم، با شخصیت کامل و متفاوت او روبه رو خواهیم شد. او پیش از اینکه جنگ و جبهه ای باشد، رزمنده اسلام بوده. وقتی جوان بود، حتی آن زمان که حرکات جدی برای مقابل هبا رژیم انجام نگرفته بود، شمشیرش را برای مقابل هبا هر ظلمی کشیده بود. با سفره ساده
        اما حلالش، با زحم تکشی و کارهای سخت. گزارش زیر به داستان زندگی او، وقتی حاضر نشده بود ب هخاطر دستمزد، حق مردم را نادیده بگیرد، می پردازد.مال غصبیه، نماز نداره روزهای عذاب آوری بود. هر روز ماموران شاه را می دیدی که دفتر و دستک به دست، به روستا یی می روند وا سم زمین داران  را فهرست می کنند تا به اجبار زمین هایشان را بین مردم تقسیم کنند. از آن طرف بعضی رعیت ها با دیدن چشم های خشمگین ارباب ها و آه و ناله ای که برای از دست دادن مالشان می کردند، حاضر نمی شدند در فهرست دریافت زمین اربابانشان قرار بگیرند. می گفتند «مال غصبیه. نماز نداره .» یک روز که ماموران شاه به روستای گلبوی نیشابور رفته و کدخدا را دنبال جوانی روستایی فرستاده بودند که برای ثبت اسمش در فهرست گیرنده های زمین مراجعه نکرده بود، جوان به پستوی خانه رفت و از همسرش خواست تا دم در، آن ها را از سر باز کند.
        گناه، روستا رو آلوده کرده
        بعد از رفتن ماموران، ارباب آمد درِ خانه و به او گفت از ته دل راضی است و می خواهد زمینی به او بدهد و لی جوان، دیگر تحمل زندگی در روستایی را نداشت که در آن به زور مال کسی را می گرفتند و به فرد دیگری می دادند. می گفت: «گناه، روستا رو آلوده کرده. » برای همین هم وقتی داشت باروبندیلش را می بست تا برای زیارت به مشهد برود، چشمانش خیس از اشک شده و دلش از ظلمی که گویی تمامی نداشت، شکسته بود.
        اینجا از روستا هم بدتره
        این ماجرا همین طور پیش می رفت تا این که بعد از 15 روز، نامه ای ا زاو به همسرش رسید؛ نامه ای که همسر و فرزندش را راهی مشهد کرد. صاحب زمین های روستا هم که دیده بود جوان برای کار به مشهد رفته، خانه اش در خیابان پاستور احمدآباد را دراختیار او و خانواده اش قرار داد. در ابتدای سکونتشان، جوان مشغول کار در سبزی فروشی ای شد که سر همان کوچه قرار داشت تا اینکه یک روز وقتی همسر جوان، مشغول سرگرم کردن فرزند هفت هشت ماهه اش بود، با قیافه ای گرفته و ناراحت به خانه برگشت و در پاسخ نگاه های نگران همسرش گفت: «اینجا از روستا هم بدتره. به راحتی گناه می کنن. سبزی فروش سبزی ها رو تو آب خیس می کنه تا وزنش بیشتر بشه »! جوان نمی توانست سبزی ای را که با آب و گل، سنگین شده بود، دست مشتری بدهد؛ برای همین هم رفت دنبال کاری دیگر.

        غلامحسین بیل و کلنگ به دست!
        سرِ گذر مملو بود از کارگران پیر و جوانی که با لباس های خاکی و پاره، منتظر سر رسیدن کسی بودند که کارگر بخواهد. بعضی هایشان اصلا روی زمین و در جمع کارگرانی که بقچه شان را باز کرده بودند و صبحانه می خوردند، نمی نشستند تا مبادا فرصتی را از دست بدهند. بالاخره مردی از راه رسید و شروع کرد به براندازکردن کارگرهایی که بیل و کلنگ به دست دوره اش کرده بودند. چند دقیقه بعد، مرد صاحبکار چند کارگر از بین آن ها جدا کرد که جوان روستایی هم بینشان بود.
        یک ساعت بعد وسط ساختمانی نیمه ساخته که فقط تیرآهن هایش بالا رفته بود، غلامحسین، بیل به دست مشغول درس تکردن سیمان بود. با اینکه با لاانداختن آجر و بلن دکردن تیرآهن، عرقش را در آورده بود و بین کار درس طلبگی هم می خواند، این کار خسته کننده اش را بیشتر از کارهای راحت
        گذشته دوست داشت.

        سند زحمت کشی، گروی آزادی
        کار خالصانه غلامحسین ، باعث شد صاحب کار او را پیش خود نگه دارد و در بقیه کارهای ساختمانی اش هم از او استفاده کند. همان جا هم بود که جوان تبدیل به اوستای بنّایی شد. برخی از کارگران به زحمت بی اندازه جوان، می خندیدند ولی حسن نیت و کارِ خالصانه او بعداز سال ها، روزی به دادش
        رسید. وقتی به خاطر فعالیت های انقلابی دستگیر شده بود، صاحب کار، سند همان خانه ها را برای آزادی اش گرو گذاشت. بعد از آزادی اش خیلی ها به دیدن روحانی محله شان می آمدند. بین آن ها طلبه هایی هم نشسته بودند که وقتی نوجوان بودند، به پیشنهاد او از روستا به مشهد آمده و با خرج او در  حوزه درس می خواندند؛ طلبه هایی که نان حلال اوستا، وعده غذای بین درسشان بود.بهترین دلیل

        *مادر شهید
        روستای ما یک مدرسه بیشتر نداشت و آن هم دبستان بود. آن وقت ها عبدالحسین در کلاس چهارم ابتدایی درس می خواند. با اینکه کار هم می کرد، نمره هایش همیشه خوب بود. یک روز از مدرسه که آمد، بی مقدمه گفت: از فردا اجازه بدین دیگه مدرسه نرم.
        من و پدرش با چشم های گرد شده به هم نگاه کردیم. چنین درخواستی حتی یک بار هم سابقه نداشت. پدرش گفت: تو که مدرسه رو دوست داشتی، برای چی نمی خوای بری؟ آمد چیزی بگوید، بغض گلویش را گرفت. همان طور بغض کرده گفت: بابا از فردا برات کشاورزی می کنم، خاک شوری می کنم،
        هر کاری که بگی می کنم ولی دیگه مدرسه نمی رم. این را گفت و یک دفعه زد زیر گریه. حدس می زدیم باید اتفاقی افتاده باشد. ولی هرچه اصرار کردیم، چیزی نگفت.
        روز بعد دیدیم مصمم است که مدرسه نرود. پدرش به این سادگی ها راضی نمی شد. پا در یک کفش کرده بود که «یا باید بری مدرسه یا بگی چرا نمی خوای بری. » آخرش عبدالحسین کوتاه آمد. گفت: آخه بابا روم نمی شه به شما بگم. گفتم: ننه به من بگو. سرش را انداخته بود پایین و چیزی نمی گفت. فکر کردم شاید خجالت می کشد. دستش را گرفتم و بردمش توی اتاق دیگر. کمی ناز و نوازشش کردم. گفت و باگریه گفت: ننه اون مدرسه دیگه نجس شده!
        تعجب کردم، پرسیدم: چرا پسرم؟ اسم معلمش را با غیظ آورد و گفت: روم به دیوار، دور از جان شما، دیروز این پدرسوخته رو با یک دختری دیدم، داشت... شرم و حیا نگذاشت حرفش را ادامه بدهد. فقط صدای گریه اش بلندتر شد و باز گفت: اون مدرسه نجس شده، من دیگه نمی رم. آن دبستان تنها یک معلم داشت. او را هم می دانستیم طاغوتی است؛ از این کارهایش ولی خبر نداشتیم. موضوع را به بابایش گفتم. عبدالحسین پیش ما حتی سابقه یک دروغ هم نداشت. روی همین حساب، پدرش گفت: حالا که این طور شده، خودم هم دیگه میلم نیست بره مدرسه. در آبادی ما، علاوه برآن دبستان، یک مکتب هم بود. از فردا گذاشتیمش آنجا به یاد گرفتن قرآن.

        نمره تک
        *ابوالحسن برونسی فرزند شهید از درس ما هیچ وقت غافل نمی شد. هر بار می آمد مرخصی، از مدرسه همه مان خبر می گرفت؛ قبل از بقیه هم می آمد مدرسه من. خاطره آن روز هنوز مثل روشنایی خورشید توی ذهنم می درخشد؛ نشسته بودیم سرِ کلاس. معلم، دیکته گفته بود و حالا داشت ورقه ها را صحیح می کرد. ورقه ای راب رداشت ون گاهی به من انداخت. پیش خودم گفتم: حتما مال منه! قلبم شروع کرد به تند تند زدن. می دانستم دیکته را خراب
        کرده ام. هرچه قیافه اش توهم تر می شد، حال و اوضاع من بدتر می شد. یکهو صدای درِ کلاس، حواس همه را پرت کرد. معلم با صدای بلندی گفت: بفرمایید. در باز شد. از چیزی که دیدم، قلبم داشت از جا کنده می شد؛ بابا درست دم در ایستاده بود! معلم به خودش تکانی داد و زود بلند شد. بابا آمد جلو. با هم احوالپرسی کردند. گفت: اتفاقا خیلی به موقع رسیدین حاج آقای برونسی. بابا لبخندی زد، پرسید: چطور؟ گفت: همین حالا داشتم دیکته حسن رو صحیح می کردم، یعنی پیش پای شما کارش تموم شد.
        با هم رفتند پای میز. ورقه مرا نشان او داد. یک دفعه چهره اش گرفت. نگاه ناراحتش آمد توی نگاهم. کمی خودم را جمع وجور کردم. دهانم خشک شده بود و تنم داغ. سرم راا نداختم پایین و چشم دوختم به کفش هایم. حواسم ولی نه به کفش هایم بود و نه به هیچ جای دیگر. فقط خجالت می کشیدم. همه پلاستیک ها را که قسمت کرده بود، ریخت توی گونی؛ چیزی برای خودمان نگه نداشت. کیسه را گذاشت پشت موتورش، گفت: توی فامیل و همسایه های ما، الحمدلله کسی نیست که به نون شبش محتاج باشه. نمی دانم گوشت ها را کجا برد و به چه کسانی داد ولی می دانم که یک ذره از آن گوشت ها را نه ما دیدیم و نه هیچ کدام از فامیل و در و همسایه. چند تایی شان می خواستند ته و توی قضیه را در بیاورند، می پرسیدند: گوسفند رو کشتین؟ وقتی این را می شنیدند، چشم هایشان گرد می شد، می گفتند: چه بی سروصدا.
        حتما انتظار داشتند سهمی هم به آن ها برسد، شنیدم بعضی شان با کنایه می گفتند: گوسفند رو برای خودشون کشتن!
        بعدها هم اگر گوسفندی نذر داشتیم، همین کار را می کرد. هرچه هم که می پرسیدم گوشت ها را کجا می برین؛ چیزی نمی گفت. هیچ وقت هم نگذاشت کسی بفهمد.

        تعداد بازدید: 152
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
        0 0
        آیا این مطلب را می پسندید؟ بله خیر