اوقات شرعی
       
      •  
        منبع خبر :
        تعداد بازدید: 150
        کد: 72172
        تاریخ انتشار:
        ۱۳۹۴/۰۳/۲۷

        از کودکی آرزو داشتم به نمازگزاران خدمت کنم

        ستوان یکم «شجاعی» 21 سال خادم مسجد رضاست.
        از کودکی آرزو داشتم به نمازگزاران خدمت کنم

        چند روز دیگر ماه مبارک رمضان آغاز می شود و یکی از سنت های خوبی که برای استقبال از این  ماه وجود دارد، غبارروبی مساجد سطح شهر است. مساجد محله ما هم از این قاعده مستثنا نیستند و برای اینکه از مهمانانشان در این ماه پرخیر و برکت به خوبی استقبال کنند، مراسم غبارروبی را به بهترین شکل ممکن انجام داده اند.

        یکی از همین مساجد، مسجد رضا در لشکر 77 است که در محله امام خمینی  واقع شده است و کمی با سایر مساجد منطقه ما تفاوت دارد. نمازگزاران این مسجد، نظامیانی هستند که در لشکر مشغول خدمت هستند. با ستوان یکم «رضا شجاعی 52 » ساله جانباز 20 درصد خادم مسجد رضا همراه شدیم تا  بیشتر از حال و هوای غبارروبی و مسجدشان برایمان بگوید.در این مسجد نظامیان رفت و آمد دارند و این مسجد هم مانند سایر مساجد سطح شهر است و مراسم بدون کوچک ترین وقفه ای در آن برگزار می شود اما قصه این که چطور خادم مسجد شدم،بسیار جالب است. از همان کودکی که به مسجد میرفتم، علاقه بسیاری به این داشتم که در امور مسجد کمک کنم اما این اتفاق رخ نداد تا بتوانم در مسجد خدمتگزار نمازگزاران باشم. سال 1359 به ارتش پیوستم و مدت 135 ماه در منطقه عملیاتی خدمت کردم اما ازآنجا که خدا زودانسان را به مراد دلش می رساند، من هم به آرزوی خودم رسیدم.
        خدمتگزاری به نمازگزاران در خط مقدم
        در سال 1360 به جبهه اعزام و در منطقه عملیاتی ایلام مشغول دفاع از سرزمینم شدم. آن هایی که در جبهه بودند، می دانند که خط مقدم چگونه جایی است و نباید لحظه ای از دشمن غافل شد. در این اوضاع و احوال هر زمان که فرصتی پیش می آمد،نمازخانه ای برپا می کردم و مراسم دعای توسل،
        دعای ندبه، زیارت عاشورا را توسط رزمندگان و فرماندهان   برگزار می کردیم. در همان زمان درا حداث و ساخت یک مسجد در خرم آباد به نام مسجد حضرت زهرا کمک کردم. مدت یک سال ونیم در بنّایی آنجا فعالیت کردم یعنی هر کاری برای ساخت مسجد از دستم برمی آمد، انجام دادم و در این فکر نبودم که کار من نیست. با تصور اینکه در آینده نمازگزاران به این مسجد می آیند و هیاهویی در زمان اذان و اقامه نمازبرپا می شود، با پشتکار بیشتری کار می کردم.

        خاطره ای از جنس نماز
        بعد از سه ماه در خط مقدم به من و سایر رزمندگان مرخصی دادند. ساعت 12 شب به میدان آزادی کرمانشاه رسیدیم. مجبور شدیم با سواری به سمت تهران برویم. نماز صبح بین همدان و زرن بودیم. به راننده گفتم نگهدار تا نماز صبحمان را بخوانیم. او گفت جلوتر نگه می دارما ما در طول مسیر نگه
        نداشت و می گفت چرا به خاطر تو دیگران را معطل کنم. سه نفر دیگر هم به آرامی در صندلی عقب خوابیده بودند. 20 دقیقه بیشتر تا طلوع خورشید نمانده بود. مانده بودم چکار کنم؛ متوسل شدم به امام زمان و گفتم «آقاجان در خط مقدم و میدان جنگ به لطف خودت تاکنون نمازم قضا نشده است؛ جان مادرت کمکم کن این بار هم نمازم قضا نشود. » در حال راز و نیاز و درددل بودم که ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و راننده مجبور شد نگهدارد. سریع از ماشین پیاده شدم. نزدیک مزرعه ای بودیم که پیرمردی آنجا به محصولات مزرعه اش رسیدگی می کرد. نزدیک او نهر آبی بود که وضو گرفتم. در کمال ناباوری دیدم سجاده پیرمرد پهن است. از او اجازه گرفتم و نمازم را خواندم. راننده گفت: نمی دانم یک دفعه چه اتفاقی افتاد! خندیدم و گفتم: فکر می کنی ما صاحب نداریم؟ امام زمان کار ما را درست می کند.
        به آنچه می خواستم رسیدم
        جنگ تمام شد و چند سالی را در شهر خرم آباد خدمت کردم اما هنوز به آنچه می خواستم، نرسیده بودم. سال 1373 به مشهد منتقل شدم و به همراه خانواده ام دوباره به مشهد برگشتیم. حال و هوای خوبی بود. پس از چندین سال دوری از امام رضا برگشتن و هم جواری با حرم امام لذت بخش ترین
        خاطره آن دوران برایم بود. این حالم را کسانی که این دوری را درک کرده اند، می دانند. در لشکر خدمتم را آغاز کردم. بنا به درخواست خودم و برای این که ب ه آرزوی دیرینه ام برسم، پیشنهاد کردم خادمی مسجد رضا را به من بسپارند که این امر از سوی مسئولان با استقبال روبه رو شد و خدا را شکر می کنم در این مسجد خدمتگزار هستم.

        معجزه ای که رخ داد
        وقتی در مسجد و در کنار نمازگزاران باشی، محال است معجزات خداوند را نبینی. در این مدت یقین پیدا کرده ام که خداوند هوای بنده هایش را در هر مکان و زمان دارد. یکی از شب های محرم، نماز جماعت را در همین مسجد برپا کرده بودیم. جمعیتی حدود 500 نفر در حال نمازخواندن بودند.
        ناگهان یکی از سنگ های ستون وسط کنده شد و پایین افتاد. نمازگزاری که در آنجا نماز می خواند، در رکوع بود. در این لحظه ترسیدم و فکر کردم سنگ به سرش خورده و باید آمبولانس خبر کنیم. نمازم را شکستم و سرآسیمه به سمت او رفتم اما از آنجا که معجزه خدا همه را نگه می دارد، دیدم
        سنگی که از بالا افتاده لابه لای پرچم های سیاهی که برای محرم نصب کرده ایم، گیر کرده و بین زمین و آسمان مانده است. نمازگزار پس از پایان نمازش ماجرا را فهمید. خندید و گفت: من خوبم، اتفاقی برایم نیفتاده است. همیشه به این فکر می کنم چگونه یک پرچم پارچه ای توانست یک تکه
        سنگ بزرگ را نگه دارد.

        رمز موفقیتم عشق است
        چند سال قبل که از تهران برای بازدید به اینجا آمده و سری به مسجد زدهب ودند،ا ز من تقدیر کردند و گفتند زحمت هایت در این مسجد کاملا به چشم می آید. فضای تمیز، فرش های مرتب و یکدست نشانه تلاش و کوشش تو در این مسجد است. این صحبت ها به من روحیه داد. آنجا بود که نتیجه کار کردن
        با عشق را دیدم و متوجه شدم هر کسی که کارش را با عشق و علاقه انجام دهد، دیگران را هم تحت تاثیر قرار خواهد داد. حالا آن قدر غرق در کارم هستم که دیگر نمی توانم مسجد را رها کنم. هر چند که مدتی است بازنشسته شده ام، باز هم خواسته ام به من اجازه بدهند در این مسجد خدمت کنم.
        علاوه بر این مسجد، من در محله ای هم که زندگی می کنم به عنوان خادم در مسجد فعالیت دارم؛ زیرا تصور می کنم به مردم محله خودم هم مدیون هستم و باید برای آن هایی که برایا قامه نماز به آنجا می آیند نیز خدمت کنم. گاهی اطرافیان به خصوص همسرم می گوید بازنشسته شده ای و وقت استراحت تا ست اما می گویم من به عشق خدمت به نمازگزاران کار می کنم.

        تعداد بازدید: 150
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
        0 0
        آیا این مطلب را می پسندید؟ بله خیر