اوقات شرعی
       
      •  
        منبع خبر :
        تعداد بازدید: 138
        کد: 72254
        تاریخ انتشار:
        ۱۳۹۴/۰۳/۲۸

        کوخ های به جا مانده از کاخ ها

        چهار حکایت از چهاربرجی که هنوز آوازه باغ سبزواری ها را به خاطر دارد
        کوخ های به جا مانده از کاخ ها

        شاید «کلید اسراری » به نظر آید اما حکایاتی که امروز از زبان «سید حسن آزرده » برایتان نقل میکنیم، حاصل نیم قرن زندگی وی در کاخی است که با رفتن شاهان به جا مانده. عمارتی موسوم به «خانه اربابی » که در دوره قاجار یا پهلوی اول ساخته شده و شاهد حکومت سبزواری ها بر مردم چهاربرج بوده است. این کاخ که امروز در گوشه باغی چهارهکتاری به صورت نیمه متروک رها شده و تنها  گاهی عروس و دامادهایی برای عکاسی به سراغش می روند، روزگاری مقرّ ظلم اربابان بر مردم چهاربرج بوده است. سیدحسن آزرده که از پانزده سالگی در این کاخ باغبانی میکرده، آنچه را که به قول خودش با «چشم گنه کارش » از ظلم و ستم اربابان بر مردم دیده ب یهیچ کم و
        کاستی روایت می کند و می گوید: «همه ای نها را با چشم خودم دید هام و اگر دروغ بگویم، من هم گنهکار می شوم. » وی در پایان حکایاتش باز این حقایق را پیش رویمان میگذارد که: «تنها خوبیست که پایدار است . »
        سید حسن آزرده؛ تنها نیکی است که می ماند
        از چهارسالگی، فردوس، زادگاه خود را ترک می کند و همراه خانواده به چهاربرج می آید. پدرش باغبان غلامرضا سبزواری ارباب چهاربرج می شود
        و او هم زمانی که بازوانش قدرت بیل زدن می یابد، برای کمک به پدر وارد باغ شده و همین جا نقطه شروع خاطرات وی از خانه اربابی و ارباب های خانه است. «از زمانی که توانستم بیل را در دست بگیرم، وارد خانه اربابی شدم. حدود 20 سال باغبان و پادوی محمدآقای سبزواری بودم و 20 سال هم در خدمت مقیمی باغبانی کردم. تا همین پارسال هم برای آقای رفیعی صاحب جدید عمارت کار می کردم اما بعد دیگر نتوانستم و خود را بازنشسته کردم. » نزدیک به نیم قرن زندگی در جوار اربابان به او آموخته که زندگی فانی است و شاه و گدا همه رفتنی هستند. همین یک درس از زندگی برای او کافی است تا تلاش کند به عنوان چهره ای خیّر در چهاربرج شناخته شود. امروز بسیاری از اهالی چهاربرج، وقت گرفتاری حساب ویژ ه ای روی کمک های سید حسن 68 ساله باز می کنند و او هم با وجود زندگی ساده ای که دارد، دریغ نمی کند.
        حکایت اول
        محمدآقای سبزواری؛ ظلم عاقبت ندارد
        محمدآقای سبزواری بعد از پدر، اداره چهاربرج را به دست می گیرد و یک تنه شهردار، کلانتر، دکتر، قاضی و خلاصه همه کاره ده میشود. «کیسه ای
        پرا ز دارو همیشه همراه داشت و هر کس مریض می شد، دارویی از داخل کیسه به او می داد، کسی حتی اگر مریض می شد جرئت نداشت ده را ترک
        کند « ،» امنیه بی اجازه او حق نداشت وارد ده شود، چه برسد به اینکه سربازی از چهاربرج ببرد « ،» وقتی میخواست ا ز کوچه ای عبور کند، همه باید جلوی در خانه شان را جارو و آب پاشی می کردند و برای عرض ادب حاضر می شدند؛ درغیر این صورت 0 5تومان یعنی بیشتر از حقوق یک ماه کارگری جریمه شان می کرد. » با این توصیف ها به خوبی می توان به اوج قدرت محمد آقای سبزواری پی برد اما جدای از این خساست و وسواس، دو ویژگی بارزی است که از محمدآقای سبزواری در ذهن سید حسن آزرده و اهالی قدیمی چهاربرج حک شده. «همیشه دستکش به دست داشت و دستمالی جلوی دهانش میگرفت وبه کسی اجازه نمی داد که از ده متربه اونزدیک تر شود « ،» به بچه هایش اجازه نمی داد حتی یک میوه از باغ بخورند، می گفت وبا میگیرید. »ا ین ها خاطراتی است که باغبان قدیمی خانه اربابی چهاربرج برایمان از محمدآقای سبزواری به تصویر می کشد و میگوید: «در مدتی که در خانه اش کار کردم، سفر ه ای ندیدم. یعنی بد خوراک بود و با این همه مال و منالی که داشت، چیزی نمی خورد. » آزرده، ارباب قدیمش را درا ین کلام خلاصه می کند و میگوید: «خلاصه اینکه ظالم بود ونان را از دست مردم می گرفت. مردم از ترس او آزاد نبودند حتی یک لحظه سرکوچه بایستند، البته درنهایت هم نتیجه این ظلمش  را دید ودر تنهایی مطلق و با بدنی پرا ز کرم مُرد. » محمدآقای سبزواری که همواره از برخورد با آدم ها پرهیز داشت و دستمالی جلو دهان می گرفت، خود از مرضی نامعلوم مُرد. دکترها او را درا تاقی قرنطینه کرده بودند و هنگام ملاقات با او دستمالی به دهان میبستند. سرانجام هم درحالی که دو روز از فوتش می گذشت و جنازه اش پرا ز کرم شده بود، متوجه مرگش شدند.البته این باغبان پیر دلش نمی آید سخن را بی آنکه تصویر خوبی هم برایمان نقش دهد به پایان برساند؛ به همین خاطر میگوید: «گرچه آدمی مذهبی نبود،ناموس پرست بود وا ز آدم سیگاری و عرق خور بدش می آمد. برای سیدها هم احترام خاصی قائل بود.به محض این که خطایی کوچک از یک نوکر سر میزد ، به درخت می بست و کتکش میزد اما هیچ وقت دست روی سید بلند نمی کرد.

        تعداد بازدید: 138
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی:
         
        0 0
        آیا این مطلب را می پسندید؟ بله خیر