اوقات شرعی
-3°C 
       
      •  
        منبع خبر :
        تعداد بازدید: 127
        کد: 72486
        تاریخ انتشار:
        ۱۳۹۴/۰۳/۳۱

        یار چمران

        نگاهی به زندگی و خاطرات فرمانده شهید احمد شعبانی
        یار چمران

        در نشستی که چند  وقت پیش تحریریه شهرآرا محله منطقه چهار با فعالان فرهنگی مسجد حضرت رقیه واقع در محله وحید داشت؛ آقای شهابی در میان صحبت هایش با اشاره به یکی از شهدای محله گفت: «شهید احمد شعبانی در نا آرامی اوایل انقلاب در کردستان به شهادت رسید و دکتر چمران با احترام از او یاد کرده و برایش پیامی داده بود. » قبل از این هم تابلوی کوچه شهید شعبانی در وحید 14 را دیده بودیم. خلاصه بعد از این جلسه بود که به دنبال فرصتی بودیم که سراغ خانواده و هم رزمان شهید احمد شعبانی برویم و خاطراتش را ثبت وضبط کنیم. بالاخره این توفیق نصیب ما شد تا همزمان با سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران گوشه ای از زندگی و خاطرات یار وفادارش را به تصویر بکشیم.

        حیات طیبه

        احمد شعبانی فرزند اول مرحوم محمد شعبانی در شهریورماه 1336 دیده به جهان گشود. او به خاطر علاقه و تشویق اطرافیانش از جمله دایی هایش وارد نظام می شود و در سال 52 به استخدام ارتش درمی آید.
        او مدتی در شیراز مستقر بود و بعد از آن همزمان با انقلاب اسلامی و آغاز نا آرامی های کردستان به بانه اعزام شد. در کردستان پس از رشادت هایی که در پادگان ژاندارمری پاوه انجام داد از جمله به عهده گرفتن فرماندهی پادگان از سوی دکتر چمران، توسط کوموله دموکرات شناسایی شده و نهایتا در اردبیشهت ماه 59 ، در حالی که با پیکر زخمی و مجروح سوار بر هلی کوپتر برای مداوا عازم ارومیه بود توسط دشمن مورد هدف قرار گرفت و به مقام رفیع شهادت نایل آمد. پیکر شهید شعبانی بعد از تشییع باشکوه توسط نظامیان ارتشی و مردم در مزار شهدای خواجه ربیع آرام گرفت.
        این یک مرور کلی بر زندگی نامه شهید احمد شعبانی است. اما مادر شهید خاطرات بیشتری از احمد در سینه دارد: « احمد خیلی پسر نترسی بود.
        خیلی پسر خوبی بود. از خوبی اش هر چی بگویم کم گفتم. برای دیگران خیلی زحمت می کشید؛ همیشه دوست داشت کمک شان کند. خیلی فامیل دوست بود. کم می آمد مرخصی ولی هر وقت هم می آمد همه را دور هم جمع می کرد. »

        آرام و قرار نداشت
        «پسرم خیلی فعال بود. از اول خدمتش هم در کردستان بود. موقعی که مرخصی می آمد اصلا توی خانه نبود. می رفت پادگان لشکر و کارهایش را انجام می داد. اصلا این طور نبود که یک جا آرام و قرار داشته باشد. خدا را شکر که در راه اسلام فدا شد و مایه افتخارمان شد. » با توجه به سن بالای
        مادر شهید شعبانی و کسالت شان ادامه گفتگو را با جواد برادر کوچکتر شهید احمد شعبانی انجام دادیم.

        فرماندهی در بانه
        جواد شعبانی، برادر شهید به نقل از فرماندهان احمد می گوید: « وقتی داداش می رود کردستان به گروه شهید چمران می پیوندد. دکتر چمران در همین ایام، پاسگاه پاوه را به منظور آوردن آذوقه و مهمات ترک می کند و فرماندهی آن جا را که بسیار کار حساسی بوده به احمد واگذار می کند. کوموله دموکرات پاسگاه را تا سه روز محاصره می کنند و از هر طرف می کوبد تا این که نیروهای کمکی به دستور دکترچمران از راه می رسند. بعد از این جریان و عقب راندن دشمن، بچه هاا حمد را که زخمی شده بود همراه با دیگر مجروحان سوار بر هلی کوپتر می کنند و هلی کوپتر به مقصد ارومیه
        پرواز می کند که با شلیک پی درپی دشمن، احمد گلوله می خورد و با خون زیادی که از بدنش می رود؛ به شهادت می رسد. » جواد ادامه می دهد: « جالب است بدانید این قدر درگیری و شلوغی در کردستان زیاد بوده، احمد حتی وقت نکرده بود سر و صورتش را اصلاح کند که وقتی پدر و مادرم برای تحویل پیکر احمد رفتند از موهای بلندش تعجب کرده بودند. »

        به روایت دکتر
        قدکوتاه و کوچک و سکوت دائمی او در ابتدا اصلا به نظرم نیامده بود. نمی دانستم در این جثه کوچک چه دنیای عظیمی و چه اراده آهنینی و چه فداکاری بی نظیری و چه آتش فشان خروشانی و چه ایمان عمیقی نهفته است. در آن شب هولناک که رگبار گلوله از هر گوشه و کناری بر ما می بارید و همه امیدها قطع شده بود وهیچ راه نجاتی در افق پیدا نبود و ما همه خود را آماده شهادت می کردیم تا آخرین لحظات حیات خود را با افتخار و شرف به پایان برسانیم. در چنین لحظات وحشتناکی میخواستم برای فرماندهی پاسگاه ژاندارمری پاوه که بعد از خانه پاسداران تنها پایگاه باق یمانده بود کسی را معین کنم که پرچم شهادت را به دست او بسپارم و مسئولیت سنگینی را بر دوشش بگذارم که راه خوب شهیدشدن را بداند و فرماندهی شهیدشدن را بپذیرد و با خود فکر می کردم چگونه چنین درخواستی را به دوستان بگویم و من شرم داشتم، خجل بودم... چه لحظات سخت و دردناکی بود و چقدر ناگوار و کشنده است که دوستی را به سوی مرگ بفرستم. با خود فکر می کردم و به خود م یپیچیدم و از شدت ناراحتی در درون خود می سوختم و آب میشدم... اما گویی شهید
        شعبانی از درد درونی من آگاه شده بود و آثار ناراحتی را در چهره ام می دید و اثرات اندوه و غم را در چشمانم میخواند. در چشمانم خیره شد و به من فهماند که در مقابل چنین رسالت بزرگی نباید از کسی واهمه کنم و از چیزی بترسم... گویا قلبم باز شد، روحم شکفته گردید، زبانم گویا شد وشروع به سخن کردم .... شهید شعبانی بدون تردید محکم و آهنین پیش آمد و قبول مسئولیت کرد و حاضر شد که در این شب ترسناک فرماندهی این پاسگاه را در میان دریای دشمن بپذیرد و مظهر فداکاری و رمز رسالت اسلامی ما باشد و من بدون چون و چرا فرماندهی پاسگاه را به عهده او گذاشتم و به همه توصیه کردم که فرمان او را اطاعت کنند. هنگامی که تاریکی شب بر همه جا سایه افکند دشمنان خود را پشت دیوارهای پاسگاه رساندند و در کمال جسارت
        به ژاندارم ها گفتند: ما با شما کاری نداریم! ما آمده ایم که سر پاسداران را ببریم. شما فقط اسلحه خود را تسلیم کنید و به سلامت خارج شوید.
        آن جا بود که شهیدشعبانی همچون شیر خروشید، آتش فشان درونش جوشیدن گرفت، با سخنانی متین و محکم از اعماق قلب خود با دوستانش سخن گفت: ما آمده ایم که شهید شویم و در این راه هیچ اجباری بر کسی نیست. لا اکراه فی الدین. هر کس از برادران ما می خواهد برود آزاد است برود ولی ما تصمیم گرفته ایم که تا آخرین قطره خون خود بجنگیم.
        و در آن شب هولناک در میان موجی از دشمن دست به مقاومتی جانانه زدند که در تاریخ بی نظیر است. نبردی که تا سپیده صبح ادامه یافت و دشمن از فاصله نزدیک با خمپاره، موشک، نارنجک، مسلسل های سبک و سنگین این پاسگاه را به شدت کوبید و دوستان از جان گذشته ما تحت فرماندهی شهید شعبانی زیر طوفانی از آتش، دشمن را به عقب راندند و عده زیادی از آ نها را به خاک افکندند و حماسه های افتخارآفرین باری خود و نسل های بعد از
        انقلاب خلق کردند.

        تعداد بازدید: 127
        ارزیابی
        ارزیابی این مورد:
        0 0
        آیا این مطلب را می پسندید؟ بله خیر